رقص مهتاب
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  

شب هنگام

آن زمان که رقص مهتاب آغاز می­شود

طنین صدایت هم

آرام آرام

کوچه پس کوچه­های قلبم را تسخیر می­کند

این همنوایی شبانه­ی مهتاب و لبان تو

چه آرامم می­کند از های و هوی دنیا

روزهای رفته را که دیگر هیچ

اما روزهای مانده را یک­جا می­دهم

تا این مسافر خسته­ی کویر چشمانت

جرعه­ای لبخند مهمان شود

چه معامله­ی پر سودی برای تو

و چه باخت دلچسبی برای من

فقط...

فقط امان از این دیوار


کلمات کلیدی: به اسم شعر
 
"زمین, چرکین است"
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧  

کاش شبی از شبها

این پرسه­های بی­عاقبت

و این راهِ بی­نهایت

به ضریحِ چشمانت می­رسید

کاش این حیرانیِ بادا و مباد

در آغوش مهربانی­ات آرام می­گرفت

کاش تمام می­شد این بغض

                                   این نفسها

                                                 این اجبار

تمام می­شد این بغض نفسهایِ اجباری ای کاش

.

.

.

هذیان می­گویی باز

اینجا بهشت نیست نازنین

زمین است اینجا

زمین

*:تیتر برگرفته از یکی از اشعار دکتر شفیعی کدکنی است.


کلمات کلیدی: به اسم شعر
 
حلقه
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧  

باران می­شوم

خورشید می­شوی

نه آنکه رنگین کمان عشق بیافرینی

که محوم کنی

که تبخیرم کنی

بخار می­شوم

انبوهِ دردت فشرده­ام می­کند

ابر می­شوم

می­بارم

های .... خورشید

رهایم نکنی در این حلقه­ی تکرار


کلمات کلیدی: به اسم شعر
 
های ... آئینه
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

روبروی آینه ایستاده­ام

دستانِ کودکی­ام غبار از صورتِ سردش می­زداید

زمان سرعت می­گیرد

و در این گردِش پرشتاب، گردَش را بر چهره­ام می­نشاند

به قلب جیوه­ای­ات قَسَم همزاد شیشه­ای­ام

ردپای کودکی­ام را پاک نکنی

که در عبور این سالها

برای این خردسالِ سالخورده

تنها فراموشی مانده و بس

نه، خاطره نمی­خواهم

دیگر چونان فلزی آبدیده شده­ام

که در هجومِ بی پایانِ تیغه­هایِ زمان

فقط بُرادِه­هایم نصیبش می­شود

نه، خاطره نمی­خواهم

اما برایِ برگشتن این راه، تنها یک نگاه کافی نیست

های... آئینه

ردپای کودکی­ام را پاک نکنی


کلمات کلیدی: به اسم شعر
 
خط فاصله
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  

کار همیشه اش است.امید را می­گویم.هر وقت عصبانی می­شود یا خسته و ناامید، دستش به سمت قلم می­رود.نه اینکه فقط این جور مواقع بنویسد،نه، ولی این وقتها کار دیگری ازش بر نمی­آید.

" لعنت به خط فاصله.به این خط فاصله­هایی که هر وقت می­خواهم به موضوعی فکر کنم همه­ی ذهنم را اشغال می­کنند.کاش آنکه خط فاصل را اختراع کرد کمی هم به فکر خط واصل بود."

نمی­دانم حق دارد یا نه ولی این بار از دست رویا عصبانی است.این حکایتِ خط فاصله ها هم که برای امید ماجرای غریبی شده.مثل همان شبی که قرار بود رویا بابت ماشین تازه­اش شیرینی بدهد.با اینکه یک ساعتی می­شد در خیابانها می­چرخیدند امید هنوز سنگینی آن خطوط را حس نمی­کرد.ولی رویا مثل اینکه مدتها بود می­دیدشان.حتی آنها را لمس هم کرده بود.

"آدمها چقدر زود همه چیز را فراموش می­کنند.انگار همین دیروز بود که رویا اندیشه­ی چند نفر از خانواده­ام را بهانه­ای کرده بود برای با هم نبودن.هرچند مرا می­شناخت آن هم بعد از اینهمه مدت.می­دانست آنگونه که می­گوید نیستم ولی می­گفت.می­گفت و همه چیز را ... جز سکوت چه می­شد کرد؟"

رویا آن شب آنقدر حرف زد تا خسته شد.بعد مثل اینکه تازه یادش آمده باشد آنکه با او حرف می­زده امید بوده نه رئیس حوزه­ی علمیه با بغضی که سعی می­کرد پنهانش کند خداحافظی کرد.چه خوب گفته­اند زمان همه چیز را حل می­کند.چند روزی نیاز بود تا ناراحتی­ها فراموش شود و صدای زنگ تلفن مثل شیپور صلح، جان تازه­ای به آنها ببخشد.

" درست یادم نیست که من تلفن زدم یا رویا.ولی این بار لحنش آرام بود.فقط یک چیز فکرم را بدجوری غلغلک می­کرد.چیزی که غیر مستقیم و در لابلای حرف­ها مطرح شد و البته پنهان هم نمی­کنم که هر دو موافقش بودیم.هر چند هنوز هم نمی­توانم بفهمم چطور می­شود یک نفر ادعا کند با یک نفر دیگر هیچ اشتراکی ندارد ولی دنبال دوستیِ با او هم باشد."

مثل اینکه آن شب نوبت امید بود تا بازی با خط فاصله­ها را بدون اینکه بداند، آغاز کند.

" نه می­خواهم از این طرف پشت بام بیفتم نه از آن طرف... همین دو سه اعتقادی که با عقلم به آنها رسیده­ام برایم کافیست ولی قرار نیست آنها را هم فدا کنم ... گفتم که تو حق داری افکار خودت را داشته باشی ... دیدی که من توانستم تحملشان کنم ولی تو نه..."

این مرتبه امید بود که می­گفت.انگار در حال دفاع از پایان نامه­ی دکترایش بود آن هم مقابل آدمهایی که دنبال مچ گیری بودند.آنقدر گفت تا بالاخره هر دو نفر حضور قطره­هایی که در حال سرسره بازی روی گونه­هایشان بود را حس کردند.

این بار هم قرار بود زمان نقش حلال را بازی کند که باز هم بازی کرد.

" چه دوران خوبی بود.با هم بودیم و خاطرات شیرینی را ر قم می­زدیم.بالاخره خط فاصله­ها هم به استراحت نیاز داشتند.اما درست مثل هر آرامش قبل از طوفانی قرار بود اتفاقاتی بیفتد و من بی­خبر بودم.این بار زمان تصمیم گرفته بود همه چیز را در خودش حل کند."

امید این را زمانی فهمید که بعد از یک ماه بی خبری و تلفن جواب ندادنهای رویا، پیغامش را در مونیتور کوچک موبایلش خواند.هر چند از لابلای پرده­ای که دیدِ چشمانش را مختل می­کرد فقط توانست فراموشم کن را بخواند.بالاخره بعد از رد و بدل شدن چندین پیغام،رویا راضی شد چند دقیقه­ای آن هم برای آخرین بار تلفنی صحبت کند.شام آخری دیگر در راه بود تا شاید امید بفهمد آن چیزی را که مدتها بود نمی­فهمید.

"وقتی از میان آن همه گریه هر چه خواست بارَم کرد تازه فهمیدم چقدر ساده بودم که دلم را خوش کرده بودم به پاک کردن چند تا خط فاصله.غافل از آنکه چقدر خط فاصله­ها زیادند و چه قدرتی دارند."

امید تازه فهمیده بود که حتی اسم خط فاصله­ها هم قادر است بین دو نفر جدایی بیندازد.حتی توهمِ بودنشان.نه، حتی ترس از آمدنشان هم.

"وقتی گفت احساسش را درک نکرده­ام آن هم به خاطر آنکه آن شب در ماشین دستش را در میان دستانم نگرفته­ام یا شاید به خاطر آنکه هنگام راه رفتن بازویش را در میان بازویم قلاب نکرده­ام یا چیزهای دیگری شبیه به این، یادم آمد که تنها دلِ ما دل نیست."


کلمات کلیدی: داستانواره
 
دوباره
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  

برای خودِ خسته­ام

و به دوست خوبم،نازنین روزگار غریبم سید علی بنی فاطمی

 

 

شب است و قدم زدن­های تکراری

سکوت است و یک ماه، بالای سر

                                           برای دلداری

و یک سایه، تنها

و یک راهِ بیراه

و آواز یک جغد از عمق بیداری

دوباره ترسِ بی تو شدن

دوباره فصلِ جدایی

دوباره دورِ دو چشمت طوافِ شیدایی

کجاست چاه بلایا که سر نهم در آن

و داد برآرم از انتهای ویرانی

کدام روزِِ دوباره

کدام راهِ نرفته

کدام وعده­ی امید

کدام سوارِ سپید

کجاست وادی آخر؟ امان ز حیرانی

کجاست محضر عدلت که شِکوِه دارم

های...

به خواب رفته­ای ارباب؟خوابِ بیداری

دوباره مست شدم

مست با پیاله­ی آخر

ولی چه سود که این هم نمی­دهد یاری

دوباره شیهه­ی اسبانِ وحشیِ قلبم

به گوش می­رسد از انتهای ویرانی

"وسط دق قرار داری" و مستی باز

و عمق فاجعه، ای دل! نگو که می­دانی

درستی عهد و رفاقت؟

چه آرزوی محال!

نگاه کن دور و بَرَت را

ببین که تنهایی

سپاس تو را عشق که فتنه ها از توست

دوباره دور دو چشمت طوافِ شیدایی


کلمات کلیدی: به اسم شعر