کار همیشه اش است.امید را میگویم.هر وقت عصبانی میشود یا خسته و ناامید، دستش به سمت قلم میرود.نه اینکه فقط این جور مواقع بنویسد،نه، ولی این وقتها کار دیگری ازش بر نمیآید.
" لعنت به خط فاصله.به این خط فاصلههایی که هر وقت میخواهم به موضوعی فکر کنم همهی ذهنم را اشغال میکنند.کاش آنکه خط فاصل را اختراع کرد کمی هم به فکر خط واصل بود."
نمیدانم حق دارد یا نه ولی این بار از دست رویا عصبانی است.این حکایتِ خط فاصله ها هم که برای امید ماجرای غریبی شده.مثل همان شبی که قرار بود رویا بابت ماشین تازهاش شیرینی بدهد.با اینکه یک ساعتی میشد در خیابانها میچرخیدند امید هنوز سنگینی آن خطوط را حس نمیکرد.ولی رویا مثل اینکه مدتها بود میدیدشان.حتی آنها را لمس هم کرده بود.
"آدمها چقدر زود همه چیز را فراموش میکنند.انگار همین دیروز بود که رویا اندیشهی چند نفر از خانوادهام را بهانهای کرده بود برای با هم نبودن.هرچند مرا میشناخت آن هم بعد از اینهمه مدت.میدانست آنگونه که میگوید نیستم ولی میگفت.میگفت و همه چیز را ... جز سکوت چه میشد کرد؟"
رویا آن شب آنقدر حرف زد تا خسته شد.بعد مثل اینکه تازه یادش آمده باشد آنکه با او حرف میزده امید بوده نه رئیس حوزهی علمیه با بغضی که سعی میکرد پنهانش کند خداحافظی کرد.چه خوب گفتهاند زمان همه چیز را حل میکند.چند روزی نیاز بود تا ناراحتیها فراموش شود و صدای زنگ تلفن مثل شیپور صلح، جان تازهای به آنها ببخشد.
" درست یادم نیست که من تلفن زدم یا رویا.ولی این بار لحنش آرام بود.فقط یک چیز فکرم را بدجوری غلغلک میکرد.چیزی که غیر مستقیم و در لابلای حرفها مطرح شد و البته پنهان هم نمیکنم که هر دو موافقش بودیم.هر چند هنوز هم نمیتوانم بفهمم چطور میشود یک نفر ادعا کند با یک نفر دیگر هیچ اشتراکی ندارد ولی دنبال دوستیِ با او هم باشد."
مثل اینکه آن شب نوبت امید بود تا بازی با خط فاصلهها را بدون اینکه بداند، آغاز کند.
" نه میخواهم از این طرف پشت بام بیفتم نه از آن طرف... همین دو سه اعتقادی که با عقلم به آنها رسیدهام برایم کافیست ولی قرار نیست آنها را هم فدا کنم ... گفتم که تو حق داری افکار خودت را داشته باشی ... دیدی که من توانستم تحملشان کنم ولی تو نه..."
این مرتبه امید بود که میگفت.انگار در حال دفاع از پایان نامهی دکترایش بود آن هم مقابل آدمهایی که دنبال مچ گیری بودند.آنقدر گفت تا بالاخره هر دو نفر حضور قطرههایی که در حال سرسره بازی روی گونههایشان بود را حس کردند.
این بار هم قرار بود زمان نقش حلال را بازی کند که باز هم بازی کرد.
" چه دوران خوبی بود.با هم بودیم و خاطرات شیرینی را ر قم میزدیم.بالاخره خط فاصلهها هم به استراحت نیاز داشتند.اما درست مثل هر آرامش قبل از طوفانی قرار بود اتفاقاتی بیفتد و من بیخبر بودم.این بار زمان تصمیم گرفته بود همه چیز را در خودش حل کند."
امید این را زمانی فهمید که بعد از یک ماه بی خبری و تلفن جواب ندادنهای رویا، پیغامش را در مونیتور کوچک موبایلش خواند.هر چند از لابلای پردهای که دیدِ چشمانش را مختل میکرد فقط توانست فراموشم کن را بخواند.بالاخره بعد از رد و بدل شدن چندین پیغام،رویا راضی شد چند دقیقهای آن هم برای آخرین بار تلفنی صحبت کند.شام آخری دیگر در راه بود تا شاید امید بفهمد آن چیزی را که مدتها بود نمیفهمید.
"وقتی از میان آن همه گریه هر چه خواست بارَم کرد تازه فهمیدم چقدر ساده بودم که دلم را خوش کرده بودم به پاک کردن چند تا خط فاصله.غافل از آنکه چقدر خط فاصلهها زیادند و چه قدرتی دارند."
امید تازه فهمیده بود که حتی اسم خط فاصلهها هم قادر است بین دو نفر جدایی بیندازد.حتی توهمِ بودنشان.نه، حتی ترس از آمدنشان هم.
"وقتی گفت احساسش را درک نکردهام آن هم به خاطر آنکه آن شب در ماشین دستش را در میان دستانم نگرفتهام یا شاید به خاطر آنکه هنگام راه رفتن بازویش را در میان بازویم قلاب نکردهام یا چیزهای دیگری شبیه به این، یادم آمد که تنها دلِ ما دل نیست."